دنیای این روزهای من
کوچولوهای نازم سلام
خوشکلای مامان شما امروز یک سال و هشت ماه و بیست و دو روزتونه .خیلی کارای با نمک انجام می دهید .خیلی دوستتون دارم .دیگه کامل منظورتون را به ما می فهمانید و جالب اینکه کاملا بر روی تصمیم هایتان مصر هستید .عاشق حمام رفتن و آب بازی هستید .عاشق این هستید که موبایل من یا بابایی را بردارید و محکم به زمین یزنید و خوردش کنید .موبایل من دیگه کاملا داغونه خود به خود خاموش روشن میشه پین کد می خواهد . موبایل را دم گوشتون می گذارید و می گویید الو با یه عالم کلمات نامفهوم . رضابه شدت عاشق عمه شده و داد می زنه من عمهههههه یعنی منو ببر پیش عمه . همچنان تو پارک سر بهوا تشریف دارین و رضا جان دنبال یه کیسه فریزری که باد اونو می برد می دوید . علی جان هم عاشق اینه که واسه خودش تو پارک دوست دختر پیدا کنه اصلا نمی دونم چرا خودش را برای دخترا اینقدر لوس میکنه واگه کسی ازش تعریف کرد و زوقشو کرد دیگه همونجا می ایسته و تکون نمی خوره .قربونتون برم عزیزای دل مامان.
خوابتون بهتر شده دیگه بین ساعت 12 تا یک می خوابید که به نظر ما ایده آله .غذا خوردنتون بد نیست ولی همچنان به صورت میکس. علی جان 16 دندون و رضا 10 دندون داره . گاهی با هم شوخی های خشن می کنید که من بشدت ناراحت می شوم ولی چیکار میشه کرد شماها که نمی فهمید من ناراحت شدم .رضا صورت داداششو با ناخنهاش خش می اندازه و علی خیلی به سر داداشش ضربه میزنه
صدای باد را می گویند: هوهو
رضا عزیز مامان

علی جون



دنیای این روزهای من 

